Skip to content

سیری در سودای سیانور سواد

دستانم را باز می‌کنم؛ باد می‌وزد و تمام درزهای وجودم را می‌ورزد؛ چشمانم را می‌بندم؛ چرخ می‌زنم؛ رقص می‌کنم؛ می‌خندم؛ شادی می‌کنم؛ سرور و مستی و سرمستی می‌کنم؛ سرخوشانه، قهقهه می‌زنم، هه هه هه! ها ها ها! هو هو هو! اما، اما نه امروز؛ که روزی دیگر! آن روز که فرگشت، بارش را زمین می‌گذارد و بازگشت می‌کند به نقطه‌ی ابتدا، به زمانی بی‌نسبیت و کوانتومی بدون اصل‌های عدم قطعیت و انرژی‌های پاک، انرژی‌های نجس را درمی‌نوردند و پلیمرهای شیطانی به آخر خط می‌رسند؛ روز انتهای نفت!

هی اقلیدس! شوربختی از آن توست یا عقل بشر؟ بار دو هزار سال از علم بشر را المنتز (Elements) تو، به تنهایی یدک کشید، روزگاری فهم علم بدون دانستن هندسه‌ی تو، از ناممکنات بود و امروز بشر متعجب است که اصلاً چگونه می‌شده که با هندسه‌ی تو کوچک‌ترین توضیحی از دنیا داد؟! هندسه‌ی تو مدال افتضاح علم را بر سینه چسبانید؛ هندسه‌ای که، روزی خداوندگار تعقل بشر، کانت، تمام حیثیتش را یک‌جا پای آن قمار کرد و باخت؛ دو خط موازی که تو بینشان برای قرن‌ها جدایی ابدی انداخته بودی به هم رسیدند و برای آن تک‌همسری خطوط موازی، میلیون‌ها هووی موازی پیدا شد؛ بیدار شو و ببین که مثلث‌های تو فقط برای اطفال مدرسه اعتبار دارند و قصه‌ی جمع زوایای صد و هشتاد درجه، صد و هشتاد درجه چرخیده است؛ بیدار شو و ببین که امروز عصر افتخار به نااقلیدسی بودن است!

و تو کلاودیوس بطلیموس! چه دوران با شکوهی داشتی و امروز اگر حرف‌هایت را تکرار کنی، حتی همان بچه مدرسه‌ای‌هایی که مثلثات اقلیدس را باور می‌کنند، ریشخندت خواهند کرد و اگر پابفشاری بر نظرت، به سرانجام گالیله در تفتیش عقاید مبتلا خواهی شد، این بار نه در واتیکان که در ناسا! امروز کلیسا ناساست؛ امروز القاب پاپ، اسقف متروپولیتان و کاهن بزرگ نیست، دکتر و پرفسور است؛ بطلمیوس آسوده بخواب که حماقت علم همچنان بیدار است!

به! جناب افلاطون! اگر تناسخ واقعیت داشته باشد، باید گفت وای به روزگارت که چه‌ها می‌بینی و نمی‌توانی دم بزنی؛ فیلسوف‌شهری که تو آرمان‌شهرش کردی، امروز بازیچه‌ی دست هر مغبچه‌ی فلسفه‌بازی است و پوپر تو را حتی در تاروپود فاشیسم یافته است؛ آه از این تعقل بشر که روزی تو بالانشینش بودی و خیلی‌ها، لویاتانیسم و الیگارشیسم و سوسیالیسم و لیبرالیسم و مارکسیسم و کاپیتالیسم و نئوها…؛ و امروز در گردشی محیرالعقول، تعقل بشر بر سرخط مدار آنارشیسم است و با شیرپاک‌کن، مشغول پاک کردن تمام مشاطه‌های قدرت!

آری! صنعت بشر گازهای گلخانه‌ای تولید کرد و بشر کشف کرد که صنعت دارد گاز گلخانه‌ای تولید می‌کند و فریاد یافتم، یافتم برآورد؛ و سرطان‌زاها را تولید کرد و کشف کرد که سرطان‌زاها تولید شده‌اند و سرطان می‌زایند و همتش را به کار بست که درمانش را کشف کند و هیچ‌گاه کشف نکرد که علتش خودش بود، بشر هر چیزی که علتش خودش بوده را کشف نکرده است و ادعا می‌کند که دلیلش نامعلوم است، چون بشر برای خودش، نامعلوم است! بشر بیماری‌های قرن را ساخت و کشف کرد؛ علم، خیلی پیشرفت کرده و بشر دارد همه‌ی گندهایی که زده است را کشف می‌کند، اصلاً بشر جز اختراع گندها و کشف اختراعات خودش کاری نکرده است، مثل من، که هم‌اکنون، در همین مرقومه، مشغول همین کارم!

بشر نفت را کشف کرد و پلیمر ساخت و بعد در رساله‌ی احکامش، حکم به نجاست انرژی‌اش صادر کرد و دنبال انرژی‌های پاک گشت؛ بشر زمین را گرم کرد و یخ‌های زمین را ذوب کرد و کشف کرد که زمین در حال گرم شدن است و یخ‌ها در حال ذوب شدن؛ بشر جنگ‌ها را توسعه داد و اغلب دانش بشر سوار بر نیاز جنگ‌ها شد و همه‌ی توحش روزافزون بشر سوار بر دانش جنگ‌مدارش؛ بشر اوزون را سوراخ کرد و با افتخار سوراخش را کشف کرد ولی هرگز سوراخ دعا را پیدا نکرد و حتی کشف کرد که دعا سوراخ ندارد!

بشر یا چیزهای به‌دردنخور کشف کرد و یا درمان به‌دردنخور اکتشافات به‌دردنخورش را؛ دانش پیشرفته‌ی بشر هیچ‌گاه آسایشی به همراه نداشت، اضطراب آورد و درد و مرض؛ انسان را و زمین را و شاید حتی جهان را به مسلخ برد تا فقط بشر، به آسودگی منقرض شود؛ تعقل بشر اخلاق را و اعتقادات را و ایمان را و سنت را و همه چیز را به نفع تدوین نسخه‌ای پیشرفته و مجلل و پر زرق و برق و به اصطلاح علمی، از زندگی اپیکوریستی، نابود کرد، رانده بر مرکب دانشی که معلوم نیست چند روز دیگر به عاقبت افلاطون و اقلیدس و بطلمیوس دچار شود؟ وقتی بشر سرعت بیشتر از نور را تجربه کرد ـ که خواهد کرد ـ چگونه انیشتین را به دیوار خواهد مالید؟ وقتی ابطال‌پذیری، خاصیت علم است، انسان چگونه به این ریسمان بی‌آویز بیاویزد؟ وقتی ابطال‌پذیری مبنای علمی بودن است، انسان چگونه بر این مبنای باطل بنایی بنا کند؟

ابراهیم نبی گفته بود که این بت‌ها نمی‌توانند از خودشان دفاع بکنند و حتی نمی‌توانند حرف بزنند و بشر درس گرفت که خدایانی بسازد که حرف بزنند و از خودشان دفاع کنند و در دانش خداسازی پیشرفتی عظیم داشت، از زئوس و ایزیس به نسبیت انیشتین و فرگشت داروین و اصول دموکراسی و منشور حقوق بشر و فمینیسم رسید؛ امروز عصر خدایگان مفهومی است؛ خدایگان علمی! خدایگان عقلی! کانسپچوال تئیسم یا کانسپچوال آتئیسم؟ مسأله این است! تعرض به این خدایان مجازات سنگینی دارد و مجازاتش جسم را نخواهد آزرد تا سنگین‌تر مجازات کرده باشد؛ امروز لات و هبل و عزّی، کوانتوم و نسبیت و فرگشت است و هشدار! که آن‌جا که تو فرعون زمانی، در تیررس باد خزانی!

آی مردم من بنده‌ی سرکشی هستم! من از آن تیره‌ام که باور دارد، عنوان سوادی که به دانش بشر تعلق گرفته، از ماده‌ی اسود و سیاهی است و سودای این سواد به عصیان بشر انجامیده و عاصی‌ام کرده است؛ مارتین لوتر عصر ارتباطات کجاست تا پیروش باشم؟ پروتستانتیزم کلیسای علم کی به خروش می‌آید؟ چرا رنسانس صنعتی را کسی به چالش نمی‌کشد؟ آی همه‌ی بچه مدرسه‌ای‌ها! پنج اختراع تکنولوژی بشر که تلف‌کننده‌ی زمین و مافیها نبوده باشد را با ذکر مثال نام ببرید. (20 نمره)!؛ چه کسی باورمان داد که انقلاب ارتباطات منجر به ارتباط انسانی بیشتری می‌شود؟ ربط شاید داده باشد، ولی ارتباط، هرگز! کدام دانش پیشرفته، چه بعدی از فضل و کمال و اخلاق انسانی را چگونه و چه‌قدر تعالی بخشیده است؟ اگر انتخاب طبیعی درست باشد، هیتلر از هر اتهامی مبراست، نسل کشی سرخ‌پوستان آمریکا هم چندان محل اشکال نیست، نژاد برتر می‌ماند و نژادهای ضعیف یا جهش می‌یابند و سازگار می‌شوند و یا منقرض! حرف دیگری نمی‌ماند؛ اگر قرار به تکرار تاریخ است، عصر روشنگری دیر شده، باید کاری کرد؛ من به علم، به تکنولوژی، به تعقل فلسفی، به فیزیک، به فیزیولوژی، به شیمی، به بیوشیمی، به آسترونومی، به کوانتوم، به داروین، به انیشتین، به هر فضله‌ی فضیلت بیرون ریخته از این مغز ذلیل ظال مضل ظلام ظلوم بشر کافرم! زور عقل من به این همه بی‌عقلی نمی‌رسد، آخر همیشه این‌طور نیست که وزنه‌ها را از سنگینی نشود تا مسافتی پرتاب کرد، یک پر کاه، از فرط سبکی قابل پرتاب نیست؛ علم، وکیل مدافع قالتاق انحطاط بشر است که همواره بر علیه انسانیت، شواهدی در دست دارد.

مرگ بر علمی که عشق را با ترشحات هورمونی توضیح می‌دهد؛ مرگ بر دانشی که نفرت را با ترکیبات شیمیایی درمان می‌کند؛ مرگ بر فهمی که شادی را به سرتونین تقلیل می‌دهد؛ مرگ بر شناختی که برای تسکین، چیزی جز مورفین ندارد؛ مرگ بر ادراکی که هیبت و عظمت ستارگان و سیاره‌ها و کائنات را به اعدادی موهوم خلاصه می‌کند و متحیر در عرضیات حجم و اندازه و فاصله است؛ مرگ بر عقلانیتی که مهر مادری را با نظریه انتخاب طبیعی توجیه می‌کند؛ مرگ بر کشفیات جهانی که فقط از سوراخ هابل دیده شود؛ مرگ بر کالج‌هایی که زبان‌نفهم‌ترین انسان‌ها را، اگر زبان انگلیسی بلد باشند پذیرش می‌کنند؛ مرگ بر معاهداتی که جنگ را مشروع می‌کند؛ مرگ بر انسانیتی که حدود و ثغورش را منشوری دست‌نویس این عقل معیوب تعیین می‌کند؛ اصلاً مرگ بر انسانیتی که حدود و ثغوری دارد، انسانیتی که هرگز نمی‌تواند به «از جان گذشتگی» پاداش بدهد و مرزهای پاداش به انسان بودن و کمال‌آفرینی، محدود به آنات تپش عضلات قلب است؛ واقعاً در این چارچوب تنگِ تنانه، چرا باید کسی از مال و ثروتش برای دیگری بگذرد؟ در رسانه‌ها منعکس می‌شود؟! یا باعث ترشح هورمونی در وجودش می‌شود که او را شنگول می‌سازد؟ خب چرا قرص هورمونش را نسازند؟!

دستانم را باز می‌کنم؛ باد می‌وزد و تمام درزهای وجودم را می‌ورزد؛ چشمانم را می‌بندم؛ چرخ می‌زنم؛ رقص می‌کنم؛ می‌خندم؛ شادی می‌کنم؛ سرور و مستی و سرمستی می‌کنم؛ سرخوشانه، قهقهه می‌زنم، هه هه هه! ها ها ها! هو هو هو! آن روزی که علم زانو بزند، سجده کند و با تمام وجودش عذر بخواهد، از این همه خیانت و تمام قد شرمنده باشد از این همه خدمت‌نمایی و برای همیشه پایش را، از زندگی انسان بیرون بکشد.

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.