Skip to content

نامه‌ای به هـ، به همه (پنجم)

سلام عزیزم؛
سلام هـ؛

نهنگ‌ها اولين بار، وقتي مي‌فهمند چه وزني دارند و چقدر سنگينند كه به خشکی مي‌آيند، تا قبل از آن هیچ‌گاه وزن واقعی خود را تحمل نکرده‌اند، وزن بار سنگین زندگی روی زمین؛ عجب درد استخوان‌خردكني مي‌كشند تا آنِ مرگ؛ نهنگ‌ها می‌میرند، وقتی که می‌فهمند چقدر «خشکی» زندگی استخوان‌خردکن است.

عزیزم؛

در نامه اول گفتم بگذار برایت بگویم از این روزها، از روزهایی که شب‌اند از فرط تاریکی و از شب‌هایی که روزند از فرط بی‌خوابی؛ بگذار برایت بگویم از پیچ و تاب طوالع، که غم در عقربه‌ها قر می‌دهد از بلاتکیفی اقمار، در گردش به دور سر سیاره‌های فکر و خیال؛ بگذار برایت بگویم از لیدوکائین مالیده بر چشم‌ها، ماسیده بر لحظات؛ بگذار برایت بگویم از چشم به راهی و دل بستن به زلزله‌ای مهیب، در زوایه‌ی عزلت و امید زدوده از همه چیز، برای زیر و زبر کردن؛ آنجا نشد که بگویم این‌ها را، از این تلخی‌های فضا ـ زمان و از این من گیر افتاده در نه ستاره و نه سیاره، بلکه سیاهچاله؛ برایت خواهم گفت اکنون زوایایی عمیق‌تر از این چکیده را، که دوست دارم نامش را «جیغ نهنگ» بگذارم.

وقتي تمام عمرت را در موقعيت حساس كنوني زندگي كرده باشي، دلت موقعيت غيرحساس مي‌خواهد، يا حداقل حساسي كه كنوني نباشد، استراحتي بدهد، نمي‌شود دائم دويد و عرق ريخت، حاصل و چارۀ تعريق این سگ‌دو زدن، تنها عرق سگي است؛ ما نديدبديد خبرهاي خوبيم؛ ما تجسد پارادوکس‌های مهملیم؛ گورستان‌ها پر است از كساني كه هيچ‌گاه در عمر خود سيگار نكشيده‌اند، حتی سانتیمانتالیست‌های وجترین و بيمارستان‌ها پر از كساني كه تمام توصيه‌هاي پزشكي را رعايت كرده‌اند و جنگ‌ها پر از كشته‌هايي كه هميشه صلح‌طلب بودند و زندان‌ها پر از رندان؛ هيچ چيز كشنده‌تر از مرور توصيه‌هاي پزشكي نيست وقتی، وقتی برای سالم بودن نباشد، وقتی پای اخبار روز در میان باشد؛ گفته بود که در حادثه‌هاي ناگهاني، سالم ز مريض مبتلاتر، اما، ناگهان ما ناگهان طول كشيده است، عمری است که دائماً در ناگهانیم.

تقويم، اسراف‌ترين شيء است در اينجا كه ما هستيم، تقويم مي‌خواهيم چه كار؟ يا بيكاريم يا سركار، حالا يا در فروردين علاف، يا در مرداد بطال، يا در آذر خجسته، يا در بهمن خوشحال؛ روزها را با سبابه به ديوار بمال؛ البته نبايد از جانب انصاف گذشت، اگر تقويم نباشد، سخت مي‌شود كه روزهاي تعطيل رسمي را، از میان این همه روزهاي تعطيل تفكيك كرد؛ تقویم فقط به درد تفکیکِ زباله‌روزها از مبدأ می‌خورد، از همان لحظۀ دررفتن توپ ننگین رنگین تحمیل سال؛ سال جدید! لحظۀ عود سندروم متل‌قو؛ ساعت‌ها تيك‌تاك نمي‌كنند اینجا، ذوق‌ذوق مي‌كنند در زمان، در مغزها، که کمیابند؛ دوئت زمان و مکان این پهنه، برندۀ بلامنازع جایزۀ ژانر فالش گرمی است؛ جز در اینجا معناي عبث بودن را سخت می‌شود فهمید؛ فرصتي براي تأملات عميق نيست، تمام عمر را بايد اينجا عميقاً تحمل كرد؛ در شرايط باتلاق، تمام آنچه بايد بكنيم، اين است كه هيچ نكنيم؛ فعالان و علافان فرقی ندارند اینجا، به‌جز اندکی تغییر در چینش حروف که آن هم قابل اغماض است، باید اهل مدارا بود! آری! در تاريخ ميلادي با دنيا لاس مي‌زنيم؛ در تاريخ قمري با دين و در تاريخ شمسي با زندگي؛ گويي که زندگی مفهومي است انتزاعي از دين و دنياي واقعي؛ ما در يك دنياي موازي، دنيايي غيرموازي هستيم با دنياي واقعي؛ عجب سرگيجه‌اي! من سیاه‌مست كردم یا دنیا سرگیجه دارد؟ هر چه باشد نتیجه یکی است؛ چشم‌ها، بدجور سیاهی می‌رود از این چرخش موهوم.

شناسنامه انسان‌ها بدون محل تولد، نقص اطلاعات دارد، مثل اسب‌ها، مثل سگ‌ها که اصالت نژادشان مهم است و این انسان هزاره سوم است، همان حیوان بدوی؛ چرا براي تولد هر كس نقطه جغرافيايي تولدش را نمي‌نويسند؟ مثلاً نصف‌النهار فلان و عرض جغرافيايي فلان؛ هرچند آن هم قراردادي است؛ اصلاً چرا نمي‌نويسند محل تولد: زمين؟ چرا ما در سياست به دنيا مي‌آييم؟ ما در آدميت و حتي در هبوط هم به دنيا نمي‌آييم، ما در بل هم اضل به دنيا مي‌آييم؛ جايي كه از ازل آنجا نبوده‌ايم، ما در لحظۀ تولد، از آدميتِ مفروض مي‌ميريم؛ متولد در زمان‌ها و مکان‌های مولود قراردادهاي كثيف حماقت بشر.

من نمازم را پشت به دريایی مي‌خوانم و رو به دريايي ديگر و پی هر تکبیرة‌الاحرامم علف می‌خواهم! من زاييدۀ كوير خشك بين دو دريايم؛ من فرزند بي‌آبي ميان درياهايم؛ فرزند گسل‌هاي ولوله؛ میراث‌بر بوي زهم تخم ماهي در شمال و بوي گند نفت خالي در جنوب؛ نقمت‌های نعمت‌نما؛ عذاب‌های دهان‌پرکن؛ وقتي زمين شوره‌زار است، عوض شدن باغبان اثري در محصول ندارد؛ اینجا همه چیز عین ساعت کار می‌کند؛ عین ساعتی که سال‌هاست خوابیده؛ تمام چرخ‌دنده‌های موتورش زنگ زده و هیچ باطری نو و قوی‌ای هم بیدارش نمی‌کند؛ اینجا همه چیز عین ساعت کار می‌کند؛ عین ساعتی که می‌خواهد تا ابد بخوابد؛ عین ساعتی که دو بار در روز، زمان خودش را با او منطبق می‌کند؛ عین ساعتی که با زمان درافتاده، ساعتی که خودش مسافر زمان است، از قهقهراء می‌آید در كشوري با نقش هويج و سيفون حياتي در تحليل جهان و سياست‌هايش، آقای حیاتی، سفیر مرگ فرشته‌ای که از بیرون کردن دیو درآمده بود.

بگذار هجرت کنم؛ به جایی بروم به آبادی‌ای به جایی که بشود رفت، به جایی که پاسپورت و روادید نخواهد که روسیاهم؛ من رفتم، می‌روم جایز نیست؛ هر چه باداباد! مهاجرت قانونی به خیالات متحده؛ دوست داشتم گیتاری بودم زیر باران، که کسی عاشقانه بنوازدم و یا گیتاری الکترونیک، در استیجی که برق ندارد و همه در تاریکی معنی سکوتم را بفهمند، سکوتی سراسر اعتراض به برقی که نیست که شاید حتی دریغ شده و یا حتی پیانویی ناکوک، که کسی حداقل برای دل خودش هم که شده کوکم کند و یا حتی نه، شاید ترومپتی، ساکسیفونی که کسی فوتم کند، جاز کند، اعجاز کند، شاید غول مهربانی از آن‌طرفم بیرون شود و بدی‌ها اعراض کند، و شاید حتی نه‌تر شاید بهتر که درامی بودم، اما از این درام‌تر که نمی‌شود، درام را رها کن، حبذا به سه‌تاری و یا حتی تاری، از موی یاری که به سرانگشت نوازش حالی بیافریند با چنگ زدن، غرق در بوی دود و صدای عودی و رقصی و من تنبکی، تنبوری، دستگاه شوری، گوشه‌ی بی‌نوری و نوازنده‌ی کوری که تماشای بدرقصی ایام از لذت موسیقش نمی‌کاهد؛ مثل آن آکاردئون به‌دستی که هارمونی به لب دارد که فقط نت بترواد از هر سوراخش و بسته از هر چرندی راه دهانش، در کنسرتی که بلیط‌هایش هیچ‌گاه فروخته نمی‌شود و حتی قرار نیست برگزار هم بشود ولی خیلی‌ها مایل به شرکت در آنند همان‌جا که رهبر ارکستر، سیفون ترکمون خاله‌خانبجی‌های داریه‌دنبک‌زن روحوضی‌خوان را می‌کشد و انجمن حمایت از حقوق داریه‌دنبک‌زن‌های روحوضی‌خوان، کمپین نه به تبعیض علیه داریه‌دنبک‌زن‌های روحوضی‌خوان را به روی صحنه می‌برد و نمایشی موفق از اوج انحطاط تعالی فکری بشر را کلاسیک می‌نوازد و البته که ژانر کلاسیک هیچ‌وقت کهنه نمی‌شود، مادر موسیقی‌هاست و مادر موسیقی‌ها را هر شب مست لایعقل به اجرایی آکوستیک می‌برد و صبح روز بعد، فقط آواز حزین شوشتری در دشتی دور که اشک خاطرات این شب‌های تاریک را بر گونه‌ام تصویر آلبوم این صداهای فالش گوشخراش می‌کند و حسرت این همه ساز شکسته چهره‌ام را درهم شکسته که هیچ‌وقت برای ما ننواخت هر چقدر هم که به هر سازش رقصیدیم؛ تا آخرش رفتم، تام‌ويتس هم تهی بود، حتي كارو امرالد؛ النهایة، دنيا دنياي بهبودي است؛ ستاره داوود به او مي‌رسد؛ به رنگ چشات، عسل!

گفته‌اند از نشانه‌هاي آخرالزمان است، قعود الصبيان علي المنابر، با خودم حدس مي‌زنم نوع منبرش مهم نباشد، هر مغبچه‌اي مبلغ دين شده و هر مغبچه‌اي منتقد دين؛ ديگر چپ‌گرايي و ليبراليسم و ناسيوناليسم، نشئگي كافي براي انتلكتوآليسم را ندارد؛ فقط آتئيسم؛ يخرجون من دين الله افواجا؛ آتئيسم يهوديتي است كه تلمود آن بدون هيچ حجيتي به امضاء اپيكور رسيده و امروز استالين داوكينز، رهبري انقلاب بولشويك‌هاي انتلكت آن را با روش‌هاي كارآمد «نبرد من» راهبري مي‌كند و منشویک‌های ابله در اقلیت مانده، دائماً مشغول وجین و حرص کاشته‌های متقدمین هستند که جایی در این مرتع وحوش داشته باشند؛ بماند که مشتی اوباش هم، راه پیچاندن فرمان به پیاده‌رو را راه‌حل یافته‌اند؛ بچه‌هاي تخم نوتلا، كه شرتشان را بايد با شامپوي ماذركر شست، فرق دارند با نسل تخم حلوارده، كه تنشان را با صابون مراغه مي‌شستند؛ چه جولانگاه مگسي شده اين عرصۀ سيمرغ؛ یا ضامن چاقو! تو می‌دانی دقيقاً چه زماني كارد بزنند خون در نمي‌آيد؟ آری وقتي كه كارد به استخوان رسيده باشد.

دعاي پسران خائن يعقوب مستجاب شد؛ یوسف اجابتشان کرد و توبه‌شان پذیرفته شد و پينوكيو آن‌قدر دروغ گفت تا آدم شد؛ يعني پينوكيو آن‌قدر دروغ گفت كه ديگر نمي‌توانست عروسك باشد، بايد آدم مي‌شد، چوب و سنگ ظرفيت اين همه دروغ را ندارند؛ آن‌قدر دروغ گفت كه فرشته به او سجده كرد و آدم شد و آدم شدن بزرگترين عذابش بود؛ او مي‌توانست چوبي باشد جاودانه، مثل هزاران تنديس چوبي به‌جامانده از قرون، اما آدمي شد كه در عذاب آدميت، بعد از چندصباحي فاني شود، قصه شود، آنقدر قصه كه حتي هيچ‌كس باور نكند پينوكيو وجود داشته است؛ اما، اما من مي‌دانم كه پينوكيو وجود داشته، واقعي بوده… دروغ آدمش كرد، دروغ نابودش كرد، دروغ افسانه‌اش كرد؛ اما ما کدام پیامبر را به چاه انداختیم که اجابتی نیست از هیچ یوسفی؟ کدامین دروغ را گفتیم که هیچ فرشته‌ای بر ما سجده نمی‌کند؟ چه کذبی بر چه کسی بستیم که آدم نمی‌شویم؟ آي مردم! كار گرگ نيست، ما در سياهچال نابرادران كنعاني خود، در حال تجزيه از فرسودگي، به ملكول‌هاي لجن خود هستيم.

باید از دست همه دیکتاتورها راحت شد، دیکتاتورهای کلاسیک، تئوکراتیک، آریستوکراتیک، الیگارشیک و حتی دموکراتیک و هر شکل مزخرف دیگری… حکومت‌ها هر چه که باشند فقط دیکتاتوری هستند فقط و این میان اسب تروا، دموکراسی است؛ دموکراسی وسط مردم آمده، وسط شهر و دون‌کیشوت‌ها تیمارش می‌کنند این اسب خیالی را، این خیال واهی را، این چموش وحشی را، این ترامپ انتخابی را، این ذلت وافی را، این اسباب بازی را. دموكراسي انتخاباتي چگال‌ترين نقطه تجمع همه بلاهت‌هاي يك جامعه است؛ خرد جمعي بزك‌دوزك است؛ نتايج انتخابات، سياه‌چاله انفجار خورشيدهاي خريت است كه حتي اجازۀ عبور نور را نمي‌دهد، از بس كه جاذبه دارد آن چند ثانیۀ نظرخواهی از یک ابله! نظرخواهی از مغزهایی که خمس‌شان را پای صندوق رأی پرداخت می‌کنند.

چه كسي براي كلاغ‌هاي اينجا مهماني گوشت و پيه برپا كرده كه آسمان شهر اين‌گونه سياه است و فضا پر از آلودگي صوت قيل و قال، جا براي كبوتري نمانده و ارزن‌ها ارزان، گوشت قيمت دارد و خون كه جمعي بسازد از گربه‌ها و كلاغ‌ها؛ كدام عاشق ديوثي ما را چنين نفرين كرده به سان كاساندرا که نفرت و تاريكي را هر روز به پيش‌گويي و نظاره مي‌نشينيم و سرآخر قرباني دانستن نتيجۀ اين قربانگاه جهالت مي‌شويم؛ عاشقان ملت؟ عشاق مام روسپي وطن؟ عشاق حكومت خون و جنون؟ عشاق دلواپس؟ ما لعين و منفور حفظ بكارتي هستيم كه برایش به كنيزي رفته‌ايم و در راه عصمت و نجابت، قرباني تجاوز به عنف؛ و كدام عاشق ابله بي‌ناموسي، از سر خودخواهي، جاودانگي ما را در اين افول بي‌وقفه و لايتناهي طلب كرد كه حظّ خود را از تخت‌خواب ببرد و ما را به سان تيتون به نالۀ ابدي از شكست گذر ايام واسپارد؟ من كاساندراي مقتولم و من تيتون جاودانه، كه هر روز و تا ابد به آنچه مي‌دانم به قتل مي‌رسم و باز، پيش‌گوي ناله‌هاي فردايي هستم كه مرا به قتل مي‌رساند؛ من عذاب بزرگترم، من تكرار آينه‌هاي رودروي عذابم؛ تـَكرار؛ من بغضم؛ سراپا بغض؛ بغضي گلوگیر از آن جرثومه‌هاي فريب و بغضي راه‌بندِ نفس، از اين حماقت غريب؛ بغضي چونان عدوات آنتي‌بيوتيك با اين باكتري‌هاي فكر و بغضي چونان مرارت آنتي‌بيوتيك، از سازگاري اين عفونت‌ها و چرك‌هاي تاريخ با مردم؛ من يك پروژۀ ناتمامم، مانده در ميانه راهي بي‌بازگشت؛ نيم، ساخته و نيم، سوخته؛ نيم‌ساخته‌اي از بهشت، فرومانده در ناكجا و نيم‌سوخته‌اي از جهنم، فرورفته در ناكجا، تاكجا؟ تا كجا بايد اين بيغوله‌ي كارونسراي احشام و وحوش را منزلگه اختلاط وصول به ناكجا كرد؟ خدايا! بودجه‌هاي عمراني اين پروژه‌هاي ناتمامت را فكري كن، فكري كه يا بيت اين ناكجا معمور گردد و يا اين گم‌گشته‌ي ناكجا، به بيت‌المعمور واصل افتد و تعليق در طبقات ناسوت و ملكوت، به سكانسي اميدواركننده‌تر برسد.

من همانم که همه‌ي دوراهي‌ها را تنهايي پيچيدم آن‌طرف كه همه نپيچيدند؛ شده‌ام تنهاترين نتيجۀ دوراهي‌ها؛ من همانم که در تمام فیلم‌ها زخمي شدم، نمي‌توانم ادامه بدهم؛ شما بروید! من همانم که پایم را كج نگذاشتم كه گردنم را كج نكنم؛ من همانم که تنها كاري كه مي‌توانم بكنم تحمل نكردن است و خودخوري؛ من همانم که دوست دارم عقايدم را در هوا پيف‌پاف كنم تا فرو بريزند حشرات موذي فكر منتشر و بيفتد اين ويزويز زرزرهاي منورالفكري؛ من همانم که مشكل جملۀ پيشرفت کردن من در قيد مكان آن بود، در اين قيد زماني قيد مكان بسيار سخت گرفت؛ من همانم که دلم مي‌خواهد خاطره‌اي يادم بيايد كه كلي بخندم ولي هرچه فكر مي‌كنم چيزي يادم نمي‌آيد يا من آلزايمر دارم يا محصول آلزایمر شادی زمانم؛ من همانم که به احترام تمام يك دقيقه سكوت‌هاي جهان، عمری است ساکتم؛ من همانم، همان تک‌اسپرمی که همه‌ی چاله ـ چوله‌های لزج را با زحمت درنوردید و اول شد، اما، اوولی در کار نبود، فقط افول بود؛ من همانم که تعدادي كليد داشتم و چند سالي است همه درهاي شهر را امتحان کردم؛ همه‌ي قفل‌ها ناسازگار؛ درهاي ديارم رو به اتمام و با كليدهاي باد كرده روي دستم چه كنم؟ نمي‌دانم؛ من همانم که مي‌خواهم در همه چيز زياده‌روي كنم؛ من همانم که در همه چيز زياده‌روي كرده‌ام به جز زندگي؛ من همانم که سليمان غذاها هستم و نوشابه‌ها؛ با من حرف مي‌زنند ابزار شهوت، لباس‌هاي زيبا و لاكچري‌هاي اكسسوار، من سليمان آدم‌ها هستم؛ نبوت به زبان آدميزاد، سال‌هاست ختم شده است.

من همانم که نيمي از ذهنم درگير شالوده‌شكني‌هاي آلتوسر از سوسور و تبارشناسي تعاريف شهرونديت و اندام‌وارگي اعضاء قرارداد روسو و تحمل تلخي تعفن تلخكي به نام داوكينز و واكاوي رقابتي وحشيانه از ساخت نئوليبرال لايه‌هاي قدرت تا يافتن ناكجايي بشر در مسير وصول به نقطه آنارشيك و رهايي از بند قدرت‌هاي منتشر از سياست و علم و اقتصاد است و آن نيم ديگر، درگير عياشي از تفاسير سنت و كتاب خدا در خالص‌ترين شكل منزه از هرگونه خرد بشري غيرمتصل به منبع متعالي و يافتن ناكجايي بشر تا وصول به نقطه بيداء، كه هر ظلمتي را در خسف خود فروخواهد ريخت؛ آن صيحه؛ آن نواده‌ي ملعون ابوسفيان؛ آن صوت إنّ جَدّي كه يگانه خواهد بود… اين تناوب، اين نوسان، اين رفت و آمد دمادم ميان آن ناسوت و اين ملكوت، در كشاكش عيش معاش، فريبنده و فرساينده است كه در كنج ناگزير واقعيت خفقان‌آور چيزي معروف به زندگي گيرم انداخته است؛ من همان نهنگم که به ساحل رسیده و درد می‌کشد، تا لحظه‌ای که دیگر درد نمی‌کشد؛ می‌خواهم فریاد بکشم؛ ناله کنم؛ عربده و ضجه بزنم…

توان تقليد صداي اگزوز خاور هم گاهي مي‌تواند نعمت باشد اگر ضجه‌هاي من را داشته باشي؛ آری! من همانم که البته به جایی نرسد؛ چقدر از مرگ مي‌ترسم؛ چقدر از زندگي بيزارم؛ چقدر گير افتادم در اين باتلاق دو سر فنا؛ چقدر پاندول ساعت‌ها اره مي‌كشد، كه مي‌رود، كه مي‌آيد، كه نعره مي‌كشد؛ در شرايطي قرار گرفته‌ام كه مجبورم اميدوار باشم؛ علي‌رغم نااميدي كه مي‌كشاندم به عزلتي مرگبار و شيرين كه دست‌كم در محيطي خلوت و خالي از اغيار به فرسودن خودم بپردازم؛ علي‌رغم طناب‌هاي مقطوع ميل به بودن، ناگزيرم اميدوار باشم، كه اميد ديگراني به من است و اين بيشتر سرخورده‌ام مي‌كند و نااميدتر، كه حتي در اميدواري‌ام هم مجبورم و در نااميدي‌ام هم بي‌اختيار؛ طناب زمان کافوری است؛ كافور بر همه چيز پاشيده‌اند، انسان‌ها سردمزاج، سياست‌ها مرگ‌طلب، اجتماع مرده، فرهنگ بدبو، سدر و چلوار و متقال پررونق، كسي تخمي نمي‌كارد، همۀ هنرها از تخم رفته از اين كافور منتشر؛ طنابی که تنها دلخوشی، به این که این نیز بگسلد! شاید هم خودم گسستمش؛ یک اتونازی اجتماعی آوانگارد و پایان دادن به این حیات نباتی اجتماعی و سیاسی و رهبانیتی در انزوای کامل ار آن بیرون فرسایندۀ متعفن کافورسود.

یك افترشيو كلاسيك پيركاردن با بوي ساولن و يك ادكلن مونبلان يا هشت‌درچهار يا پورانهوم، براي يك پيرمردي تمام‌عيار؛ قرارمان ساعت ١٤ سال…؛ مهم نيست چه روزي و كجا؛ يك عمر در همه جا منتظرت خواهم بود، حتي ساعت هم نمي‌خواهد؛ اصلاً قرارمان جايي ميان مكان‌هاي موجود در زمان‌هاي هزاره سوم؛ فقط بيا؛ كه بسيار مانده‌ام، وامانده‌ام و درمانده در درماندگي و واماندگي و ماندگي؛ بر سر مزار ادراك من، يك بيد مجنون بكاريد يك بيد خل‌چل؛ تا مگر سايه جنونش مايه آرامش وجودم شود؛ بر سر عهدمان باش، به گل ياس هميشه آب بده، دير شده ولي گل خواهد داد و عطر و بويي عجيب كه مي‌كشد كاكتوس‌ها را.

عزیزم هـ؛

تابلوي جيغ عمري است كه در سرگرداني است كه جيغ مي‌زند و يا گوشش را از صداهاي جيغ محكم گرفته است؛ اين‌ها، روزمرگي‌هاي غيرقابل انتشار من است، حس‌هايي كه سانسور مي‌شود، سانسورشان مي‌كنیم كه جریان زندگی را وانمود كنیم، جريانی كه در جریانش نیستیم.

خنده‌هایت بهترین
لحظه‌هایت عنبرین
فلان هجری شمسی برابر با فلان هجری قمری و مصادف با فلان میلادی

گزنه

Advertisements